ایلیاایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

ایلیا کاکل زری و داداشی

عید نوروزه

سلام سلامی سبز  پسر گلم   من عادت دارم هر سال یه روز مونده به تحویل خاطره بنویسم تا اتفاقاتی که واسمون گذشته یادمون نره اما امسال ما نی نی وبلاگ رو داریم و من کم وبیش تو اینجا یه چیزایی ثبت کردم اونقدر عجله دارم که نمیدونم چی مینویسم اخه  اخرین قسمت نقطه سر خط رو میده میخوام برم ببینم   بعد برم حموم بعد لاک بزنم دو روزه پشت سر هم کارای عقب افتاده رو انجام میدیم اصلا وقت نداشتیم سر بخارونیم ایشالا سال 91 سال پر از نشاط سلامتی عشق و سرور برای همه پدر ومادرا ونی نیهاشون باشه همه نی نی ها سالم وسلامت زیر سایه خانوادشون در صلح و ارامش زندگی کنن از خدا میخوام بتونم تا بارامش و سلامت  پسرم رو بزرگ کنم  وازش تشکر میکن...
29 اسفند 1390

ا ی ل ی ا

سلام  عید اومد بهار اومد میرم به صحرا  ما برگشتیم هی  ما یکشنبه با خاله سیما و عمو رامین و مامان جون سوار هواپیما شدیم و رفتیم تهران چند روزی خونه یکی از اقوام بودیم خیلی خوش گذشت عمو رامین (شوهر خواهرم )خیلی مواظب ایلیا بود دستش درد نکنه همش ایلیا رو نگه داشت تا ما بریم خرید واینور و اونور ایلیا هم حسابی شیطون شده تازگیها میره بالای مبل و یا میز و میپره پایین اونجا هم که دیگه هر چی بلد بود اجرا کرد و هر چی میتونست شیطونی .تو بازار فروشنده ها با اسم صداش میکردن اخه اقا خودش میرفت تو مغازه در مغازه رو میبست میرفت اتاق پرو خلاصه همه جا سرک میکشید. راستی  بابی نتونست  همراهمون بیاد ولی برای اینکه بدقولی نکرده باش...
25 اسفند 1390

بازم اوووف شدی

سلام ناز دونه ی من پسرم این روزا سرم از بس شلوغه وقت نمیکنم به وبت سر بزنم ولی خلاصه ای از اونچه واسمون گذشت و میگذره رو مینویسم نزدیک عیده ومن مشغول خونه تکونیم  .مامان جون و خاله سیما برگشتن چند روزی همش خونه مامان من بودیم پیش خاله سیما وکلی مهمون اومد واسمون .. این روزا هر وقت بتونم سعی میکنم برم کلاس پیانو خیلی دوست دارم زود بزرگ شی تا تو رو هم باخودم ببرم  دو روز قبل هم باز دستت از ارنج در رفته بود این دفعه تقصیر ماما بود. قوربونت بشم من. منو ببخش اخه از بس ورجه وورجه میکنی و شلوغ شدی بازم با بابات بردیم پیش اون اقای دکتر که دفعه قبل رفته بودیم .تا  اقای دکتر بیاد یه نیم ساعتی طول کشید وتو تو بغل من همش گریه میکردی ...
18 اسفند 1390

زردی من از ان تو سرخی تو از ان من

واست آتیش روشن کردم که اخر زمستونه / چهار شنبه ی اخر سال قلب من آتیش بارونه   غمهاتو آتیش میزنم سرخی آتیش مال تو / چشم حسودا کور شه از عشق میون من و تو   با یاد سرخی گونه هات..   درخشش چشمات ..   سوزانندگی لبهات..   داغی عشقت   از رو آتیش میپرم   دوستت دارم آتیش پاره چهارشنبه سوری مبارک "زردی من از تو، سرخی تو از من" مراسم چهارشنبه سوری: بوته افروزی، مراسم كوزه شكنی، مراسم قاشق زنی، آش چهارشنبه سوری و....   چهارشنبه سوری   یکی از آئینهای سالانه ایرانیان چهارشنبه سوری یا به عبارتی دیگر چارشنبه سوری است. ایرانیان آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر ...
12 اسفند 1390

سال 91

                      لحظه تحویل سال ۹۱ هجری شمسی: سه شنبه اول فروردین – ساعت ۰۸:۴۴:۰۰ صبح اما سال نهنگ یا به قول چینی ها اژدها     ...     نام سال : نهنگ چینیها معتقدند بودند در شروع سال نو ازبین تمام حیوانات تنها دوازده حیوان را برای گردش زمین انتخاب کرده است که به ترتیب ظاهر می شوند وانسانها برحسب تولد در سال مورد نظر دارای همان خصوصیات می باشند .این حیوانات به ترتیب : موش ، گاو ، ببر ( پلنگ ) ،گربه ( خرگوش ) ،اژدها ( نهنگ ) ،مار اسب ، بز (گوسفند) ،میمون ، خروس ( مرغ وجوج...
12 اسفند 1390

عکس

          سلام چشم درشت من عشق من امروز  خونه بودیم عصری گفتم بهتره ازت یکی دو تا عکس بگیرم اخه این روزا کمتر فرصت میشه روزها اونقدر تند سپری میشه و تو اونقدر زود بزرگ میشی که نگو.. وقتی عکسهای یکی دو ماه قبل رو ادم میبینه  میفهمه چه عوض شدی .قوربونت بشم من       اون دستهای تپل و گنده ت رو من بخورم عشق من                        ...
12 اسفند 1390

اینجا اونجا همه جا

سلام اومدم از شیطتنتات بگم که داری رفته رفته  بلاتر میشی پسرک کاکل زرییم: جونم بهت بگه تا در یخچالو باز میکنم بدو بدو خودتو میرسونی ومیخوای هر چی تو در یخچاله و دستت بهشون میرسه رو بریزی زمین .تا میخوام یه ذره پیانو تمرین کنم تو اونقدر محکم شاسی ها رو فشار میدی که  من اصلا نمیدونم چی میزنم . میخوام از بالکن یه چیزی بیارم تو درست پشت سرمی هر وقت برمیگردم میخورم بهت و میافتی زمین تو لباس شویی مگه میزاری پودر بریزم  فکر کنم گاها بدون پودر میشوره (بدبخت) سریع نمیدونم چیکار میکنم چی میریزم یا رو چی تنظیم میکنم اجازه نمیدی که ..  ؟؟؟؟؟ . میخوام ظرف بشورم از پاهام اویزون میشی میخوام جارو بکشم دکمش  رو روشن خامو...
7 اسفند 1390

به سلامت

                           سلام                  راستش یه چند روزی بود تو حال وهوای رفتن به سفر بودیم اخه خاله سیما ومامان جون همراه عمو رامین داشتن میرفتن تهران برای معالجه واسه نی نی دارشدن. منم بابی رو راضی کرده بودم اجازه بده من و ایلیا هم بریم تا یه اب وهوایی تازه کنیم اما ته دلم مردد بودم نیمی از دلم میخواست برم نیمی دیگه مونده بود پیش بابی: دلم نمیخواست تنها بزارمش تا اینکه دیروز بعد ای...
5 اسفند 1390

15 ماهگی

عشق منی تو عمرم منی تو .... 15 ماهه شدنت مبارک .هر روز خدا رو شکر میکنم که تو فرشته ناز رو واسمون داده تا با وجودت دنیای من و بابا رو زیبا وزیباتر کنی خدایا شکرت. اونقدر دوستت دارم که  دوست داشتنمو نمیتونم تو قالب کلمات بگنجانم و جمله ای در وصف عشقت نمیتونم بیان کنم پس با زبان ساده میگم دوستت دارم بینهایت                                                                                     ...
4 اسفند 1390